قصه از این قرار بود...

انتشارات: نی
کتاب مورد نظر در انبار موجود نمی باشد.

رئیس قبیله ای صحرانشین که وانمود می کرد عضو فرقه «فتوت» یا جوانمردی است همراه با گروهی از جوانان عضو آن فرقه در مراسم ناهاری شرکت کرد. خوردن غذا که به پایان رسید، ندیمه ای آمد تا بر دست های آنان آب بریزد. رهبر صحرانشین از شستن دست امتناع ورزید و گفت: «درست نیست که مردان بگذارند آب با دست های زنی ریخته شود.» اما شخص دیگری پاسخ داد: «من سال هاست که به این خانه می آیم و هرگز توجه نکرده ام که کسی که آب بر دست های ما می ریزد مرد است یا زن.»