کتاب خاک زوهر


  • دسته‌بندی: عمومی
  • عنوان: خاک زوهر
  • ناشر : انتشارات ثالث
  • نویسنده : نرگس مساوات
  • مترجم :
  • شماره تلفن ناشر : 02188325376
  • آدرس ناشر :
  • سایت ناشر :
بخشی از کتاب:

خاک زوهر داستان رفتن یا ماندن است. آن هم در زمانه ای که بروی یا بمانی باید تاوان بدهی . در خانه ات سرزمینت هوا کم می آوری و در غربت تو تا ابد غریبه ای. نرگس مساوات در رمان خاک زوهر با روایتی موجز به واگویی داستان دختری می پردازد که امید هایش برای ماندن و ساختن را فروریخته می بیند و درکشمکشی ذهنی برای دل کندن رفتن به مرور آنچه بر او گذشته است می پردازد. قهرمان خاک زوهر نمایندۀ نسلی است که زندگی اش در تقلا برای یافتن خانه ای و کنج آرامشی گذشت.

نظرات
0 0
سـرور

هـواے پاییـزے آن روز شوقـم را براے باز کردن پنجـره و تماشاے حیاط پـر از برگ درخـت بیشتـر کرد. به آرامـی از جایـم برخاستـم و پنجـره را باز کردم. بوی خاک مرطـوب را با تمام وجـودم استشمام کردم. باز ذهنـم پرکشیـد به گذشتـہ اے نه چنـدان دور. مگـر می‌شـود فصـل پاییـز باشـد و تو را بیاد نیاورم. ــ مهتاب، قـول می‌دهـی تا تمام شـدن خدمتـم منتظـرم باشـی؟ چشمانـم پر از اشـک شـد. غـم دوری از او به تمام وجـودم چنـگ زد. با گریه گفتـم: ــ ایـن چه حرفیـه آخـه. مگـه میشـه به کسی غیـر از تو فکر کنـم. نفـس آسـوده‌اے کشیـد و از کنـارم برخـاسـت. از پشـت سـر قربان قـد و بالایـش شـدم. چقـدر خواستنـی بـود. مهتاب ، مهتاب. باصـدای مادرم که نام مـرا می‌خوانـد از افکارم بیـرون آمـدم و به آشپـزخانـه رفتـم.

پاسخ

12 1
ابوالفضل

پیروز شکست خورده از جلسه امتحان که بیرون زدم به سمت خونه پاتند کردم ،تند که هیچ پرواز کردم میخواستم هرچه زودتر خبر موفقیتم رو به امیر رضا بدم مطمئن بودم بالاترین نمره کلاس از همه درسای زیرمجموعه ریاضی مال منه منی که از ریاضی متنفر بودم به خاطر تدریس امیررضاحالا جز بهترینهابودم اول دلبسته خودش شدم بعد هم ریاضی ازهیچی برام کم نزاشت هم با دلم راه اومد هم با مغز فسیل گرفتم برای دوازدهمین بار شمارشو گرفتم بازهم جواب ندادگوشیو روی مبل انداختم ومثل فنر ازجاپریدم مشکل پیداکردن امیررضامثل همیشه به دست صمیمی ترین دوستم حنانه حل میشد که نوه عموی امیررضا بود حنانه نبودو به گفته مامانش احتمالا تا نیم ساعت دیگه پیداش میشد توی اتاقش نشستم تا بیاد میخواستم حوصله سررفتمو باسررسید حنانه اروم کنم هفدهم فروردین: دیشب بله برونم بود نوزدهم فروردین:رفتیم ازمایش بیستم:حلقه خریدیم بیستو یکم :نمیدونم چراامیر رضا اصرارداره بعد امتحانات محدثه خبر نامزدیمون رو بهش بدم شاید میخوادحواسش پرت نشه و زحمات امیر رضا و محدثه هدر نره سررسید توی دستم وزنه صدکیلویی شدو رهاشد سرم از سررسید سنگینترو قلبم... دیگه قلبی نبود مات و متحیر ،گیج و سردرگم قدرت هیچ حرکتی نداشتم در نیمه باز اتاق که حالا بازبودو حنانه با لبخند خشک شده‌ ای روی لبش به دوست فروریخته روبروش خیره شده بود کف دستامو به صورتم که نمیدونم کی خیس از اشک شده بود کشیدم خوشبختی دوستمرو تبریک گفتم پاموکه از در خونشون بیرون گذاشتم چشمم به امیرضا افتاد که داشت در ماشینشو قفل میکردمثل همیشه سربه زیر و اروم دستمو روی قلبم گذاشتم و فرو ریخته به سمت خونه رفتم تا توی دادگاه وجودم امیررضا که درمقابل اظهار علاقه های سربسته من سکوت کرده بود و خودم که بیگدار دل به اب زده بودم و شیفته اون شده بودم محکوم کنم

پاسخ

پاسخ
هانیه

آدم رو به دوران عشق های آتشین و کم عمق نوجوانی میبره که با هر نگاهی دلمون رو میلرزوند

1 1
وفائی

«خاک زوهر یا وقتِ چیدنِ گیس‌‌‌‌‌‌‌‌ها» رمانی‌‌‌‌‌‌‌‌ست آرام و کوتاه که به روزمره‌‌‌‌‌‌‌‌گی و حسرتِ گذشته می‌‌‌‌‌‌‌‌پردازد و در عینِ آرامش سعی می‌‌‌‌‌‌‌‌کند تلاشی برای تغییر را القا کند به امیدِ بهبودِ وضعیت. اما مشخص نیست در آینده حسرت محو خواهد شد یا کماکان پابرجاست. رمانِ اولِ نرگسِ مساوات مرورِ گذشته‌‌‌‌‌‌‌‌ی دختری‌‌‌‌‌‌‌‌ست در آستانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی سی‌‌‌‌‌‌‌‌ساله‌‌‌‌‌‌‌‌گی که احساس می‌‌‌‌‌‌‌‌کند اتفاقِ مهمی در زنده‌‌‌‌‌‌‌‌گی‌‌‌‌‌‌‌‌اش نیفتاده و حالا به هر تکه از خاطراتِ پراکنده‌‌‌‌‌‌‌‌اش سرک می‌‌‌‌‌‌‌‌کشد تا چیزی پیدا کند تا شاید درک کند چرا این‌‌‌‌‌‌‌‌همه فرصت را از دست داده. «خاک زوهر» رمانِ هیجان‌‌‌‌‌‌‌‌انگیز و حادثه محوری نیست و اساسا جنسِ رمان این را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌طلبد. بیش‌‌‌‌‌‌‌‌تر یادآور مدلی از کارهاست که در دهه‌‌‌‌‌‌‌‌ی هشتاد مرسوم شده بود و راویانِ خسته از له‌‌‌‌‌‌‌‌شدن‌‌‌‌‌‌‌‌شان در جامعه می‌‌‌‌‌‌‌‌گفتند. اما این یکی رمانی‌‌‌‌‌‌‌‌ست که اگرچه کارِ فوق‌‌‌‌‌‌‌‌العاده‌‌‌‌‌‌‌‌ای نیست، اما با کمی صبر می‌‌‌‌‌‌‌‌شود چیزهایی را در آن یافت و درباره‌‌‌‌‌‌‌‌اش حرف زد. یکی از اینها نثر و لحنِ مرتبی‌‌‌‌‌‌‌‌ست که بجا از کلمه‌‌‌‌‌‌‌‌های تازه استفاده می‌‌‌‌‌‌‌‌کند و در دیالوگ‌‌‌‌‌‌‌‌های کوتاه هم توانسته لحن‌‌‌‌‌‌‌‌ها را دربیاورد و اصلا عجیب نیست آدم‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که از روایتِ داستان مشخص است سروکارشان با ادبیات و زبان‌‌‌‌‌‌‌‌های قدیمی بوده، کلمه‌‌‌‌‌‌‌‌ها و ترکیب‌‌‌‌‌‌‌‌هایی نو را استفاده کنند و نکته‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیگر حجمِ کم و ریتمِ مناسبِ رمان است که جلوگیری می‌‌‌‌‌‌‌‌کند از ملال‌‌‌‌‌‌‌‌آور شدتِ این جنس از روایت.

پاسخ

32 1
امیر

تو ميداني با تو بودن چه حسي دارد؟ تو چطور وقتي روبروي آينه مي ايستي، و خودت را ميبيني، چند ثانيه بعد خونين و مالين روي زمين نمي افتي؟ چرا اولين چيزي كه بعد از تلاقي نگاه تو با خودت اتفاق مي افتد، تكه تكه شدن آينه روي ديوار نيست؟ چطور ميتواني خودت را ببيني و خودت را در آغوش نكشي؟ من اگر تو بودم، من را بغل ميگرفتم و اينقدر نفس ميكشيدم كه از حجمه هواي خودم خون بالا بياورم. من اگر تو باشم با تو يكي ميشوم، جوري كه من و من را نشود از هم باز شناخت. راستي تو با موهايت چه ميكني؟ نكند شبها فقط به اين دليل صبح ميشوند، كه هر بار به گيسوان تو رنگ مي بازند و تمام ميشوند؟ نكند روزها بلندتر ميشوند تا خورشيد بيشتر بر تو بتابد تا من بيشتر انعكاس بي رحمانه ي نور را در چشمانت نظاره كنم؟ نكند درختان خيابان وليعصر سالهاست كه منتظرند تو بر برگ هاي زردشان قدم بزني؟ آخر نميشود كه هر سال اينهمه رقص رنگ تصادفي باشد. راستي! نكند براستي خدا مُرده است؟ خداوند با خلق تو خودكشي كرده. خداوند تصميم گرفت تا مثل زولا، همه جانش را در شاهكارش متجلي سازد، پس از آب كمك گرفت و صورت تو را با برف نقاشي كرد، و از شب كمك گرفت و گيسوان تو را، و از سكوت كمك گرفت و چشمان تو را، و با كمان آفروديته قلب نارسيس را هدف گرفت و با خون سرخ جوشانش، لب.. نميتوانم! اينهمه خيال براي آن دروازه هاي جهنمي، گستاخي است. خداوند تو را ساخت و عقب رفت و سالها بر تو نگريست. و سپس، كار از كار گذشت.. خداوند شايد همچو وولف سنگ به جيبهاي خود ريخته و در رودخانه اي عميق فرو رفته است، شايد هم پيش اطلس رفته و به عذابش تمامي داده و حالا بار سنگين اين كلمات را به دوش ميكشد. شايد مثل هدايت تمام آنچه قبل از تو ساخته بود را آتش زده است و كار را تمام كرده. ميداني چرا اين را مي گويم؟ چون او انگار صداي مرا نمي شنود. انگار كور است.. انگار نمي بيند كه من اينجا دو قدم مانده به رسوايي شب، دستم از لابلاي سياهي و خاكستر به جا مانده از روحم رد ميشود و تمام مسير را طي ميكند تا به انعكاس زيباي تار موهاي تو برسد. تا خداي زميني شده را نوازش كند و با سكوت چشمانش يكي شود و شايد جانش بالا بيايد و وقتي زبانش را.. نميتوانم! اينهمه خيال براي آن دروازه هاي جهنمي، گستاخي است. اما خدا نمرده است. من اين را ميدانم.

پاسخ

پاسخ
محمد

اما خدا نمرده است

پاسخ
ساهره

خیلی،بلنده داستانش میتونست کوتاهتر و بشه ولی قشنگه بازم

10 1
پوریا

در کنارم نیستی وَ من همچون درختی تشنه می مانم... شکننده،دلتنگ و منتظر... آسمان دلم ابری و چشمانم بارانیست می بارم بر بستر دلتنگی هایم... هزاران حرف ناگفته.. آرزوهای برباد رفته و بغض های سرکوب شده... من دختر پاییزم... دستانم سرد... موهایم پریشان... در امتداد تنهایی و غم با قلبی شکسته ایستاده ام..تاشاید نسیم آمدنت را احساس کنم من دختر پاییزم، دختر امیدهای واهی... 🍁

پاسخ

پاسخ
امیر

آفرین! خیلی خوب احساسات دخترونه رو درک کردی. همیشه سخت بوده برام از نگاه جنس مخالف به دنیا نگاه کنم..

پاسخ
محمد

باز پاییز رسید و دلم از غصه شکست

3 1
محمد

(لعنت به این زندگی ) جمله ای که ادوارد روزی صد بار به زبان می آورد. فقط میدانم با کسی دم خور نمیشود ولی سخت کار میکند. انگار فقط کار میکند تا خسته شود و از فرط خستگی چیزی را فراموش کند. این مرد چه رازی در دل دارد ؟ سوالی که همه کارگران معدن خواهان دانستنش بودند. ذهنم عجیب در گیر این ماجرا شده بود . آنقدر که شب ها برای خودم از سرگذشت این مرد داستان سرایی میکردم تا خوابم ببرد. اوایل ژانویه بود که چند روزی از ادوارد خبری نشد. تصمیم گرفتم به اپارتمانش سری بزنم . دسته گل ساده ای خریدم و با ادرسی که از معدن گرفتم راهی شدم . یک ساعتی توی خیابان های سرد یورک شمالی جستجو کردم تا محل سکونت ادوارد را پیدا کردم. به طبقه پنجم رفتم و زنگ اپارتمانش را زدم . جوابی نشنیدم و دوباره زنگ زدم .دو باره و دوباره ودوباره . با نا امیدی از پله ها شروع به پایین آمدن کردم .در فکر فرو رفته بودم که اسمم را از زبان کسی شنیدم . به بالا نگاه کردم .اه این ادوارد است . _ سلام ادوارد . چند باز زنگ زدم در را باز نکردی . _ کسی زنگ آپارتمان من را نمیزند جز بچه های بازیگوشی که میزنند و فرار میکنند. فکر کردم آن ها باشند _ اجازه هست ؟ _ خواهش میکنم . اینجا به هم ریخته و کثیف است . توقع مهمان را نداشتم . _ ای بابا مهم نیست .وضع همه ما کارگر ها همین است. وارد آپارتمان شدم و دسته گل را به او دادم و شروع به احوالپرسی کردم .از نیامدنش به سر کار گفتم تا گمانم به اینکه شاید مریض شده با شد . اما او حواسش فقط به دست گل در دستش بود. انگار حرف مرا نمیشنید . بدون اینکه حالت چهره اش تغییری کند اشک هایش سرازیر شد . روی زانو هایش نشست و گفت لعنت به این زندگی. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم چرا خودت را سبک نمیکنی ؟ همه ما درد ها و غم هایی داریم ولی راهش این نیست. همانظور که نگاهش به گلها بود گفت : این گلها مرا یاد کسی می اندازد که برای خوشبختیش مجبور به ترکش شدم . همه چیز مرا یاد او می اندازد . قهوه . سرما . گرما . جاده . گل . ...... دوازده سال است که دیگر ندیده امش و هر روز و هر ساعت و هر ثانیه خاطراتش جلوی چشم هایم رژه میروند. یگ درد شیرین همیشگی. لعنت به این زندگی.

پاسخ

پاسخ
ابوالفضل

ادوارد گرچه شکست عشقی خورده ولی لااقل دوستانی داره که نگران حالش ان بعضی ها همون هم ندارن یا اگه هم داشته باشند یک خنجر تو پشت جا میزارن تا همیشه یادشون باشی 👍

21 1
محمد

داستان دخترکی مایوس به اسم پگاه که زندگی با او یار نبوده بی پناه و بی کس که حق اش خورده شده خیانت دوست صمیمی اش را دیده و درگیر جبر جغرافیا مانده است.

پاسخ

16 1
هاشمی

نگاه آخری به دست گل دردستش انداخت امروز سالگرد ازدواجشان بود می‌دانست که پشت آن در، یک شام عاشقانه ای منتظرش است کلید را ازجیب کتش بیرون آورد اماپشیمان شد باخود اندیشید که زنگ دررابزند تاهمسرش بادیدن دسته گل بیشتر سوپرایز شود ناگهان صدای خنده ای شنید صدای خنده ی آمیخته یک زن و مرد تعجب کرد آن صدا صدای همسرش بود که باناز عزیزمی به آخر خنده اش اضافه کرد!!باشنیدن خنده زنش همراه بامرد غریبه ای شکی دردلش رخنه کرد دسته گل رابه زیر پاانداخت وباسرعت از ساختمان بیرون آمد بغض گلویش راخفه کرده بود هزاران فکر و خیال فکرش رامشغول کرده بود حس انتقام دردلش بیدارشد تاوقت شب در ماشین خود نشسته بود به همسرش زنگ زد و گفت که آماده شود همسرش هم خنده کنان درجوابش حتما عزیزمی گفت ومرد باخود اندیشیدمن چندمین عزیز توهستم وقتی همسرش سوار ماشین شد ، ماشین به سوی بیرون شهر حرکت کرد درخرابه ای ایستاد و مردهمسرش را از ماشین بیرون آورد وباسنگی محکم برسرش زد وبافریاد میگفت که من چه برایت کم گزاشتم که در روز سالگرد ازدواجمان بامرد دیگری بودی و همچنان میزد همسرش در آخرین نفس های زندگی اش با خس خس دوکلمه ای گفت که باعث شد دنیا برسرمردزندگی اش خراب شود آن مرد برادر من بود!!!

پاسخ

پاسخ
محمد

خیلی این داستان رو شنیدم و دیدم

پاسخ
هانیه

قشنگ بود ولی کنی تخیلی

129 3
هانیه

این کتاب پر از حسرت و فرصت های از دست رفته یک دختر حدود 30 ساله است. انقدر غرق در افکار منفی و خاطرات تلخ که جز افسوس چیز دیگری به خودش هدیه نمیدهد.

پاسخ

پاسخ
طاها

دقیقا همین گونه است

5 1
اکرم

خیلی وقت ها من گذشت کردم تا زندگیمو بهتر کنم ولی همیشه بدتر شد و طرفم احمق فرضم کرد کاش جواب خوبی رو اینطور نمیدادن

پاسخ

پاسخ
محمد

از چیزی که گذشتی دیگه بهش فکر نکن

پاسخ
امیر

به زندگی اینطور نگاه نکن..

پاسخ
امیر

چیزهای زیادی هستن که ما کنترلی روی اونها نداریم.

پاسخ
هانیه

باید ببینی بعد از گذشت چقدر از طرفت طلبکار شدی. اگر گذشت کنی و بتونی آروم باشی درست میشه صبور باش.

تماس با ما

تهران - میدان انقلاب اسلامی- خیابان انقلاب اسلامی روبری درب اصلی دانشگاه تهران خیابان فخر رازی کوچه نیک پور پلاک 4 واحد 1
تلفن: 02166463540

درباره ما

شرکت ایده پردازان کتاب هوشمند کیا با نام تجاری کتاب پلاس یک استارت آپ در حوزه کتاب است که با سرمایه گذاری شرکت شناسا از گروه مالی پاسارگاد و با هدف ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی و ارتقاء سطح تجربه کاربری کتابخوان ها راه اندازی شده است و با ارائه پلتفرم آنلاین خدمات پس از فروش کتاب ،پل ارتباطی میان همه ذینفعان کتاب از جمله ناشران، فروشگاه های کتاب، مولفان، باشگاه های کتابخوانی و کتاب خوان ها می باشد و با کدینگ کتاب چاپی آن را به بازارهای دیجیتال و پلتفرم های تجارت الکترونیک و فناوری های روز وصل می نماید. همچنین با راه اندازی باشگاه مشتریان برای ناشران ، بستر مناسبی را جهت ارائه خدمات پس از فروش کتاب به مشتریانشان فراهم می آورد . در حال حاضر سازمانها و نهادها می توانند جهت برگزاری مسابقات کتابخوانی، رویدادهای فرهنگی مبتنی بر کتاب و پویش های مطالعاتی از پلتفرم سازمانی کتاب پلاس استفاده نمایند.