کتاب ساکن خانۀ دیگران


  • دسته‌بندی: عمومی
  • عنوان: ساکن خانۀ دیگران
  • ناشر : ثالث
  • نویسنده : محمدرضا زمانی
  • مترجم :
  • شماره تلفن ناشر : 02188325376
  • آدرس ناشر :
  • سایت ناشر :
بخشی از کتاب:

ساکن خانه‌ی دیگران بودن، چگونه است؟ آدم‌ها و اشیا را کسی می‌شناسد؟ می‌بیند؟ مجموعه داستان ساکن خانه‌ی دیگران، شامل ده داستان است که با وجود مستقل بودن تمام داستان، یک چیز آن‌ها را به هم وصل می‌کند. یک چیز خیلی مهم، خود خانه. خانه‌هایی در اول کار معمولی و بعد چنان شگفت که انگار روح همه‌ی آجرها و پرده‌ها احضار شده‌اند و بالای سر کلمات و ما می‌چرخند. طنر و تراژدی مثل اشیا و آدم‌ها در هم می‌روند و شما رو به جهان دیگری دعوت می‌کنند. جهانی خیلی ساده و خیلی شگفت. دوست دارید ساکن خانه‌ی دیگران باشید؟ در حضور آن‌ها یا در غیاب‌شان؟ به قاب‌ها نگاه کنید، به نخ‌ها و آدم‌های سرگردان و لیوان ها را جا به جا کنید؟ با انگشت روی کمی از خاک روی کابینت بکشید و با قصه پیش بروید؟ باید خواند و با کلمه‌ها و خانه‌های احضار شده و از نو بنا شده و از نو فرو ریخته همراه شد.

شرکت در جشنواره ثالث
Avatar

محمدرضا زمانی مولف ساکن خانۀ دیگران

بعد از خواندن کتاب لطفا یک داستان کوتاه از 500 کلمه تا 2000 کلمه اینجا بنویسید

1 0
ابوالفضل

دلخور از غرولند های زنم که ازم گله می کرد که چرا سر موقع جلوی مدرسه دخترم نرسیدم و اون کلی معتل من شده در اتاق رو بهم زدم و خودمو روی تخت انداختم؛ازگرمای عصبانیت خیس عرق شده بودم بی خیال عوض کردن پیراهن وشلوار اتوکشیدم شدم و ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم توفکر این بودم که عجب غلطی کردم زن گرفتم و خودم و اسیر کردم؛بافکر به این که اگه زن نگرفته بودم الان با برادرم وحید برای گردش به مالزی رفته بودم نیشخندی روی لبم نشست و ازخستگی نفهمیدم کی خوابم برد با تماس نخی که دخترم هلیامدام روی صورتم حرکت میداد چشم باز کردم ازچیزی که می دیدم نزدیک بود سنکوپ کنم چند تا حشره روی صورتم بود و بالای سرم وزوز میکرد. هنوز توی شوک بودم که با صدای هول زده چند نفر که به سمتم یورش می آوردن ازجا پریدم و نیم خیز شدم در صدم ثانیه فکر کردم توی جزیره آدم خوارها هستم ولی متوجه شدم چندتا بچه قد و نیم قد از ۲تا۱۰ ساله به طرفم می آن و از ته دل فریاد میزنن دهان بازموندم رو بستم تاحشره ها وارد دهنم نشن.هنوز مات حمله بچه ها بودم که چشمم به جمال زن چاق سیاه چرده ای روشن شد که بایک جاروی چوبی دسته بلند دنبال بچه ها افتاده بودمفهوم کلماتی که گاه به زبون می آورد رو نمی فهمیدم اما تشخیص اینکه فحاشی می کردسخت نبود؛وقتی فاصله اش ازبچه ها زیاد شد از همانجا جارو رو پرت کرد که ازشانس خوب من تو ملاجم فرود آمد زن با دیدن این این صحنه پنجه‌های توپر و حنا گرفته‌اش رو به لپ بادکرده‌اش کوبیدو با لهجه غلیظ جنوبی گفت:وای حامد خاک به سرم هنوز خوابیدی پاشو،پاشو باباتو ببرخونه برادرت من دیگه خسته شدم چشام تاحد امکان گرد شده بود، پدرم سه سال بود که فوت کرده بود.زن دوباره فریاد زد بلند شو مرد و گرنه بچه‌هاتم ول می‌کنم می‌رم خونه آقام؛ اینجا کجاست؟ این زنم بود۶ تا بچه قدو‌نیم قد و پدر از پا افتاده‌ای که سربار زنم شده‌بود و خودم برای امرار معاش باید از درخت ده پانزده متری خرما بالا می‌رفتم؛ تمام چیزی بود که دستگیرم شده بود.به هر مصیبتی بود از بالا رفتن درخت تفره رفته بودم؛من فوبیای شدید ارتفاع داشتم تا صبح چشم بر هم نگذاشتم ومثل پرنده‌ای اسیرقفس سرم را به بالش سفت زیر سرم کوبیدم صبح به محض بلندشدنِ سلیمه منم از جا بلندشدم و بعد از خوردن صبحانه‌ی مختصر راهی نخلستان شدم دیگه باید کنار میومدم حتماً زندگی که قبلاً که داشتم رویا بوده

پاسخ

26 0
امیر

مردی سخت مجروح سوار بر اسبی وحشت زده در محل تقاطع گذرگاه روزرولت با رودخانه اسپایدر.تام چند بار سعی کرده بود با تشویق و نوازش،اسب را به عبور از آب های یخ زده رودخانه وادارد.اما هر بار اسب وارد آب شده و لحظه ای بعد با وحشت به کناره رودخانه پس جهیده بود. اسب به کارول همسر تام تعلق داشت.زخم تام ناشی از شکستگی مرکب استخوان ران پای راستش است.پای راستش را با پیراهن اضافی ای که در خورجین داشت محکم بسته است ولی این جلوی خونریزی را نمیگیرد.تام می داند همین خونریزی او را چنین ضعیف کرده است و در شگفت بود که آیا در این لحظات همین ضعف است که باعث سرگردانی افکارش بین کاری که این جا با اسب قصد داشت انجام دهد و یاد همسرش کارول شده است؟همسرش بارها و بارها در طول زندگی مشترکشان شکایت داشت که او آن قدر که به ماجراجویی های انفرادی تمایل دارد به او تمایل نشان نمی دهد.تام همیشه می دانست که چنین چیزی حقیقت ندارد ولی باز هم به نحوی مبهم به نظرش مسخره می رسید که اندیشیدن به زنش آن هم در چنین موقعیت خطرناکی تنها چیزی بود که دلش می خواست به آن بیاندیشد.آرزو داشت همسرش می توانست بداند که او چه قدر اشتیاق دارد تا شانس این را داشته باشد که به او بگوید در این لحظات فقط به او فکر می کرده است.سوار و اسب مجددا به آرامی به سوی کناره رودخانه حرکت کردند این دیگر آخرین تلاش بود. اگر اسب از رودخانه اسپایدر می گذشت،آن طرف رودخانه به راحتی گذرگاه را سرازیر می شدند و در کمتر از بیست دقیقه به محل کمپینگ عمومی می رسیدند.آن جا شکارچیان دیگری اردو زده بودند و او را به سرعت به بیمارستان می رساندند.اگر اسب باز هم سرکشی کند،سقوط تام به رودخانه حتمی است.اسب از شیب کناره رودخانه به بالا می جهید و برای همیشه از دسترس خارج می شد.در همان لحظه ای که اسب پره های بینی اش را به سوی رودخانه دراز کرد تا آب را بو کند تام اندیشید اگر از روی اسب به آب بیفتد همان طور که دارد سقوط میکند شاید بتواند چنگ به تفنگ بیاندازد و آن را از غلاف بیرون بکشد و علی رغم این که از چنین کاری نفرت دارد ولی شاید بتواند حین سقوط به اسب شلیک کند.با کمی خوش شانسی آن قدر نیرو برایش باقی می ماند که به طرف اسب بخزد و قبل از این که بمیرد، سر اسب را در در چنین وضعیتی بیابند برای کارول این بهترین حالت خواهد بود. د.ا

پاسخ

2 0
هاشمی

نگاه آخری به دست گل دردستش انداخت امروز سالگرد ازدواجشان بود می‌دانست که پشت آن در، یک شام عاشقانه ای منتظرش است کلید را ازجیب کتش بیرون آورد اماپشیمان شد باخود اندیشید که زنگ دررابزند تاهمسرش بادیدن دسته گل بیشتر سوپرایز شود ناگهان صدای خنده ای شنید صدای خنده ی آمیخته یک زن و مرد تعجب کرد آن صدا صدای همسرش بود که باناز عزیزمی به آخر خنده اش اضافه کرد!!باشنیدن خنده زنش همراه بامرد غریبه ای شکی دردلش رخنه کرد دسته گل رابه زیر پاانداخت وباسرعت از ساختمان بیرون آمد بغض گلویش راخفه کرده بود هزاران فکر و خیال فکرش رامشغول کرده بود حس انتقام دردلش بیدارشد تاوقت شب در ماشین خود نشسته بود به همسرش زنگ زد و گفت که آماده شود همسرش هم خنده کنان درجوابش حتما عزیزمی گفت ومرد باخود اندیشیدمن چندمین عزیز توهستم وقتی همسرش سوار ماشین شد ، ماشین به سوی بیرون شهر حرکت کرد درخرابه ای ایستاد و مردهمسرش را از ماشین بیرون آورد وباسنگی محکم برسرش زد وبافریاد میگفت که من چه برایت کم گزاشتم که در روز سالگرد ازدواجمان بامرد دیگری بودی و همچنان میزد همسرش در آخرین نفس های زندگی اش با خس خس دوکلمه ای گفت که باعث شد دنیا برسرهمسرش خراب شود آن مرد برادر من بود!!!

پاسخ

32 0
امیر

در بزرگراه شماره سيزده، بين خطوط موازي جاده، سايه اي از آسمان به زمين مي رسد و چشمانش را براي لحظه اي مي بندد و آسمان شهر كوچكي در مازندران، ابري مي شود. زني در ميانه ي در ايستاده است، نفس مي كشد اما اكسيژن به جانش نمي رسد. سرگيجه با طعم گس رعشه هاي درد يكي ميشود و فريادي به استواري سكوت شيشه هاي پنجره را مي لرزاند. وقتي از پله هاي پل عابر بالا ميرود، چشمانش خيره آسمان بي ستاره را نظاره مي كنند. صدايي شبيه به چكه قطرات باران به گوش ميرسد. صداي سهمگين بوق يك ماشين كه به سرعت از كنارش عبور مي كند. صداي بالهاي خفاشي سرگردان. صداي راه رفتن موش هاي ولگرد در جستجوي بقا ميان زباله دان تهران. صداي دستگيره ي در و زمين خوردن زني شصت و چند ساله. صداي نفس هاي گرفته. صداي جريان خون در رگ هاي بسته شده. دختري از دور دست به او نگاه مي كند. او مسرانه بالا و بالاتر مي رود. صورتش روي زمين كشيده مي شود. در سرش داغي شديدي حس ميكند. نگاهي به سقف مي اندازد. چراغ ها دور سرش مي چرخند. زير پايش را كه مي بيند دلش خالي ميشود. براي لحظه اي دلهره همه جانش را ميگيرد. نگاهي به آسمان و نگاهي به زمين. سرگيجه. تلو تلو. حصار پل آهني. سكون. سكوت. زني از درد جيغ ميكشد. زني بيست و هفت ساله. در بيمارستاني در كرمانشاه، سر دختري از ميان پاهاي او بيرون مي آيد و هر دو شيون مي كنند. هر دو پشيمانند. با دستش سيم تلفن را ميكشد. گوشي تلفن روي زمين خورد ميشود. قطره اي اشك از بينيش عبور ميكند و در چشم ديگرش فرو ميرود. قطره اي اشك از چشمانش جدا ميشود و به زمين نرسيده هزار تكه ميشود. مادر و فرزند هر دو سالمند. در آن شب باراني، در سكوت آسمان تهران، پسري از بلندي پل عابر بزرگراه سيزدهم رها مي شود. قلب مادرش از درد رگ به رگش را منقبض مي كند. شاهدان دختري را ديدند كه در دور دست خيره به خون كف خيابان مي نگريست. حال مادر خوب است اما فرزند زنده نميماند. صداي فرياد مادر همسايه ها را به وسط حال كشانده. آمبولانس اينجاست. تكان. نفس. اكسيژن. خاك. خون. سياهي. صداي مهيب خورد شدن استخوان جمجمه. صداي ممتد بوق كاميون زباله. دختري در افق خيره نگاه مي كند. كاميوني نارنجي، امشب ميان زباله دان تهران، تمام گذشته پسري را دفن مي كند. صداي همهمه. صداي زندگي. صبح مي شود. خورشيد آنجاست. آسمان آنجاست. همه چيز. ثبات. امتداد. پوچي.. .

پاسخ

10 0
محمد

رمان نثر روانی داره از اضافه گویی پرهیز شده توصیفات به گونه ای است که انگار داری با حس لامسه تک تک شان را حس میکنی.

پاسخ

پاسخ
امیر

ولی باهاتون موافقم. توصیف های خوبی داره.

3 0
محمد

چه اتفاقی افتاده؟ من که هیچ وقت حسادت نمیکردم . من عوض شده ام یا اون منو حسود کرده؟ چرا به خونه اش حسادت میکنم؟ خونه ؟خونه ما که بهتر و شیک تره . بالا شهرم که هست . چی داره این خونه؟ چرا خودمو نمیفهمم؟ بهتره بخوابم .صبح کلی کار دارم . اه چرا نمیذاره بخوابم؟یک ساعت گذشت . داره باهام چیکار میکنه؟ حسادت منو خونه ی اون .رابطشون چیه؟ عشق؟ ما که خیلی وقت نیست اشنا شدیم . نه فکر نکنم . شاید ..... نه . یادم به فیلم هندیایی افتاد که با یه نگاه عاشق میشن. اگه شده باشم چی؟ اون وقت میشه رابطه این دو تا رو توضیح داد؟ به قول پدر همیشه ببین با خودت چند چندی؟ وای راست میگه یه چیزی هست . من به اون خونه حسادت میکنم چون اونجا نیستم ببینمش. ولی اون خونه و همه وسایلاش خوش شانس تر از منن و هر روز اونو میبینن و صداشو میشنون . عشق به سراغم اومده . حالا میتونم بخوابم و تلاش کنم خونه ای بسازم که اون و من زیر سقفش باشیم.

پاسخ

4 0
فاطمه

مترجم: زن، پنجره‌ی اتاقش را باز کرد. پنجره مشرف به شهر بازی بود. وقتی دید دو دختر کوچک مشغول بازی هستند، لبخندی ملیح بر لبانش نقش بست. این صحنه او را به دوران کودکی‌اش بازگرداند. در آن لحظه صدای خنده‌ی دو دختر جوان که به‌نظر می‌رسید بیست ساله باشند، برایش جلب توجه کرد و صدای خنده‌اش با صدای خنده‌ی آنها در هم آمیخته شد. در آن هنگام با آن دو دختر جوان، دوران جوانی خود را به یاد آورد که مثل چشم بر هم زدنی گذشت. پنجره‌ی خود را به روی جهانی بست که او را تنها گذاشته بود. گوشه و کنار اتاق را با چشمان خود پایید. نگاهش به زنی خیره ماند که هم‌اتاقی‌اش بود.. افسرده شد.. آن زن به‌عنوان آینه‌ای بود که روبه‌رویش می‌ایستاد تا به او یاد آوری کند بقیه‌ی عمرش را با تنهایی در خانه‌ی سالمندان سپری خواهد کرد.. روزهایش اینچنین شده بود.. عبارت بودند از مرور خاطرات گذشته و گریز از واقعیت.. #فاطمه_ایرانی

پاسخ

پاسخ
ابوالفضل

لایک کردم واقعیت تلخی بود گاهی خودمون و فراموش میکنیم ولی از اون بدتر زمانی هست که عزیزمون و فراموش می کنیم

120 1
میرصانعی

دیدگاه جالبی درمورد پیرامونمون میده و از زاویه قشنگ و دلنشینی نگاه میکنه با نثر ساده و روان و همه فهم.

پاسخ

10 0
پوریا

شاید من آدم خوش شانسی باشم که مستاجرم هر سال تجربه های جدیدی بدست میارم،امیر میگه تو دیوونه ای ! کدوم آدم عاقلی از اجاره نشینی احساس خوش بختی میکنه ! ولی من همه جا خونه دارم. هرجا که احساس آرامش کنم خونه ی منه... گاهی سقفش کوتاهه.. گاهی خیلی بلند... زمان هایی هم شده که سقف خونم آسمون بوده...بعضی خونه ها عین قفس میمونن... خاطراتت رو زندانی میکنن.. ولی من آزادم... مثل پرنده... همه جا خونه دارم...امیر میگه سهیل بهت حسادت میکنم... ۳۰۰ متر خونه دارم ولی عین سلول انفرادیه... سرد ، غمگین و تاریک... خوبه که مرجان پیشته...صبحا وقتی از خواب بیدار میشی نگاه به چشمای سبزش که میکنی انگار حیات تازه ای بهت بخشیده میشه.. ولی من جز سقف چیزی نمیبینم‌‌‌..نمیخواستم ناراحت بشه‌‌، ولی بهش گفتم امیر خونه مهم نیست‌ ، از چهارتا دونه آجر و سیمان و گچ و آهن درست میشه.. ولی اون احساسه که خونه رو پایدار نگه میداره...مهم نیست چند متر باشه... مهم اینه شب پناهگاه آرامشت باشه.

پاسخ

پاسخ
ابوالفضل

کتاب هم بخونید میتونید تجربه های بهتری کسب کنید لازم نیست واسه تجربه کردن حتما خونه تونو عوض کنید

5 0
اکرم

همه آدم ها یکجور نیستن بعضیا با گذشتن و بعضیا کینه ای هستن ولی بهتره از دسته اول باشیم و هر کاری از دستمون برمیاد برای همدیگه انجام بدیم

پاسخ

پاسخ
میرصانعی

گذشت خیلی خوبه ولی تا وقتی مورد سواستفاده واقع نشی انوقت دیگه داری به خودت بی احترامی میکنی.

تماس با ما

تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان انقلاب اسلامی روبری درب اصلی دانشگاه تهران خیابان فخر رازی
تلفن: 66463540

درباره ما

شرکت ایده پردازان کتاب هوشمند کیا با نام تجاری کتاب پلاس تنها استارت آپ در حوزه کتاب فیزیکی است که با هدف ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی راه اندازی شده است و پل ارتباطی میان همه ذینفعان کتاب از جمله: مولف، ناشر، فروشگاه، مخاطبان و ترویج کنندگان کتاب با یکدیگر محسوب می شود. این شرکت با کدینگ کتاب، کتاب فیزیکی را به بازارهای دیجیتال و پلتفرمهای تجارت الکترونیک وصل کرده است. طرح کتاب پلاس، با تحلیل وضعیت نشر کشور و با الهام گیری از ناشران بزرگ دنیا، همچون Pearson، ،McGraw-Hill ،WILEY بستر مناسبی را برای ورود ناشران و فروشگاههای کتاب ، به دنیای دیجیتال از طریق ارائه خدمات پس از فروش کتاب در قالب محتوای دیجیتالی مبتنی بر کتاب، به وجود آورده و زمینه ارتباط بیشتر با ناشر ، مخاطب و هم چنین ارائه خدمات افزون بر کتاب برای تشویق مخاطبان به خرید و خواندن کتاب را نیز فراهم نموده است.